بهار از راه رسید , و چه زود گذشت، ریشه ی نوروز در اسطوره های ایرانی ست. ما از نادر ملت ها و کشورهایی هستیم که هویت آنان از سرچشمه ی اساطیر می جوشد.
اردیبهشت نقطه ی تعادل زمین و زمان است. آیا این خود نشانه ای از روح تعالی طلب و متعادل ایرانی نیست؟
در روزگاری به سر می بریم که تعادل در حکم اکسیرست.آن چه که همه می جوییم و کمتر می یابیم.امروز یاد اردوهای اردیبهشتی افتادم. هوا هر ساعتی به رنگی در می آمد، گاه آفتابی و درخشان، گاه باران نرم و ریز بارید. از سوی دیگر فضای حیاط خانه مادربزرگ غرق بوی گلهای سرخ و زرد گلدان ها ست.
سال های گذشته را در ذهنم مرور می کردم. برایم مهمترین اتفاق می تواند جمع کردن بچه های دوران خاطرات زیبای اردیبهشت باشد. فضاهایی زیبایی که مملوء از شوخی های با تربیتی بود و گه گاه با بحث ها و سوالاتی که مطرح می شد سبک و سنگین می شد. فیلم جشن فارغ التحصیلی بچه های 88 رو که نگاه می کردم این احساس مضاعف شد.
بیش از یک ماه است که شکوفه ها بر شاخه ها درخشیده اند. بهاران خجسته باد: در بهاران کی شود سر سبز سنگ/ خاک شو تا گل برویی رنگ رنگ.
بازم زنجان. شهری که اگه بنا باشه وطن دومی برا خودم انتخاب کنم اونجا مطمئنن گزینه اوله . جمعه ظهر بود که رفتیم. ۱۱ اردی بهشت. منزل یکی از شعرای معروف به مناسبت فاطمیه اول مراسم بود. این روزها به خاطر پخش سریال خوش ساخت «یوسف پیامبر» معمولا محافل جمعه شب می ریزن به هم. یاد یکی از مسافرتهای قدیمی افتادم. خوابم نمی اومد. رئوف گفت: راهش اینه که امشب هیچکدوم نخوابیم. زمستون بود. ازپشت پنجره سوئیت به بیرون نگاه کنیم. ازم خواست که فردا هم با هم باشیم. گفتم تو تهران هزار و یه جور کار دارم.
-خیلی خوب. فکر کنیم ببینیم لازمه هزار و یه جور کار داشته باشیم؟ مگه ما چقدر فرصت داریم؟
-فرصت؟
-آره.
-فکر می کنم فرصتم تموم شده. برا همین همیشه عجله دارم. – پس گوش کن تا قطعه ای از کافکا برات بخونم:
«پدر بزرگم می گفت زندگی عجب کوتاه است. همچنان که حالا به عمر گذشته نگاه می کنم به قدری به نظرم کوچک شده میاد که نمی فهمم. مثلاً چطور مرد جوانی می تواند تصمیم بگیرد که به دهکده جوری اسب براند بی آنکه بترسد -حادثه های مصیبت آمیز به کنار- حتا طول یک عمر سعادتمند عادی برای چنین سفری کم می آید.»
گفتم: زندگی چقدر کوتاهه.
- خیلی خب قبول. حالا زندگی چیه که عجب کوتاهه؟ قبل از اینکه زندگی را بشناسیم –نمی گم تعریف کنیم- چطور می تونیم درباره کوتاهی یا بلندی اون صحبت کنیم؟
- در ضمن!
- بله.
- کوتاهی و بلندی زندگی مهم نیست.
- پس چی مهمه؟
- عمق زندگی. مثلاً خود کافکا، چهل و یک سال بیشتر زندگی نکرده.
- سهروردی که در سی و شش سالگی شهید شده.
- مسیح هم در سی سالگی. اما هر سه نفر چه زندگی بلند و عمیقی داشتن. هیچ روزی نیست که صداشون در گوشه ای از دنیا به گوش نرسه.
- خیلی خوب. فکر کنیم ببینیم لازمه هزار و یک جور کار داشته باشیم؟ مگه ما چقدر فرصت داریم؟
- فرصت؟!
- آره.
- فکر می کنم، فرصتم تموم شده. AZ QUICK AS A FLASH
- برای همین همیشه عجله دارم.
- نمی خوای بخوابی؟ نه تا دهکده بعدی فرصتی ندارم. می خوام از پشت پنجره جریان رود را نگاه کنم. گذر عمر را ببینم. – تا صبح؟ نه تا هر وقت که طاقت داشته باشم.
دیروز تالار اندیشه بودم. شانزدهمین سالگرد شهادت شهید آوینی با عنوان "فردایی دیگر". حسن بنیانیان رئیس حوزه هنری، سردار رحیم صفوی فرمانده سابق سپاه، مجید رجبیمعمار مدیر شبکه تهران، بهروز افخمی و مسعود فراستی و محمد صالح اعلا هم آنجا بودند. و اجرای مراسم برعهده محمدرضا شهیدیفر بود. توی لابی تالار با بهروز افخمی روبرو شدم. بعد از سلام و احوال پرسی از اکران فیلم «فرزند صبح» پرسیدم که توی جشنواره امسال اکران شده بود. گفت قراره سال بعد روی پرده سینماها بره. از وضعیت درسی و برنامه های من هم پرسید و براش توضیح دادم. قرار بود در ادامه برنامه روی سن بره. خداحافظی کرد و با عجله رفت. همه ی گفت و گوهایی که انجام می شد حول و حوش خاطره ها و برداشت های شخصی آقایون از آوینی بود. اما کاربردی کردن و پیاده کردن ایده های آوینی در حوزه هنر امروز مملکت مثل همیشه به این و اون پاس داده می شد. «او وجوه پنهانی داشت که میتوان این وجوه را از طریق چاپ کتاب، برگزاری همایشها و ... آشکار کرد.» این نمونه کوچک قسمت هایی از سخنان مسعود فراستی بود که بعنوان منتقد روی سن حاضر شده بود. در فواصل برنامه کلیپهایی از مستندهای شهید آوینی و گفتگو با فیلمسازان و دوستان شهید آوینی پخش شد. گزارش تصویری این مراسم رو می تونید اینجا ببینید. این مراسم با نمایش فیلم "11 دقیقه و 30 ثانیه" ساخته بهروز افخمی به پایان رسید. حین پخش این فیلم همراه بهروز افخمی بودیم و هرجا که نیاز بود توضیحات لازم پیرامون فیلم را می داد. از جمله اینکه در این فیلم هر شخصی به عنوان یکی از اعضای اکیپ آوینی ایفای نقش می کند و نقش مرتضی آوینی و مهرزاد مینویی که همیشه بعنوان برادر بزرگتر در اکیپ ها حضور داشتند جوونتر به نمایش گذاشته شده. دست راست افخمی هم «رجبی معمار» مدیر کانال 5 تهران نشسته بود که من که زیر چشمی می پاییدمش بیشتر از نصف فیلم رو نشسته چرت زد.
انباشت سرمايهرا مهمترين زمينه و زيربناي توسعه اقتصادي و رفاه يك جامعه ميدانند. ايجاد ثروت، در برابر گسترش فقر است و ميتواند زمينههاي شيوع فقر را بكاهد و از بين ببرد. ثروت، فينفسه نه تنها مذموم نيست بلكه عاملي است كه اقتدار و ابتكار عمل را براي ملتها به همراه ميآورد. ثروت، حتي اگر در دست بخشي از جامعه باشد، از حدي كه فراتر رود، به چرخش ميافتد و به سوي ساير بخشهاي جامعه سرريز ميكند. به همين دليل است كه براي رونق بخشيدن به اقتصاد در حال ركود، اقتصاددانان و مديران جامعه تلاش ميكنند تا زمينه چرخش ثروت و گردش سرمايه را فراهم آورند تا هم اقشار به نسبت فقير جامعه از آن بهرهمند شوند و هم زمينه رونق اقتصادي، ايجاد شغل و افزايش توليد فراهم گردد.
انباشت يا پسانداز، حاصل تفريق ساده دو عامل <توليد> و <مصرف> است. جامعهاي كه توليدش از مصرفش فزونتر نباشد نميتواند پسانداز كند و چنانچه مصرفش از توليدش فزونتر گردد به طور قطع بايد از <منابع ملي>اش مصرف كند و به تعبير رهبري عقبگرد ميكند.
حقيقت آن است كه مقوله مصرف و الگوي مصرف در ايران، از ساليان گذشته تاكنون به حدي نابسامان و ناهمگون با توليد ملي بوده است كه اينك اين نگراني به طور جدي احساس شده است كه چنانچه روند رشد مصرف و نبود الگوي اصولي مصرف به همين سان ادامه يابد، بيم عقبگرد كردن اقتصاد ميرود.
دولتها و فرهنگسازان، اعم از مديران و برنامهريزان، رسانهها، آموزش و پرورش و قشر مرجع جامعه، چه بخواهيم يا نخواهيم، عملكرد خوبي در زمينه ارائه و ترويج الگوي صحيح مصرف نداشتهاند. روند شتابنده مصرف و اسراف در بخشهاي مختلف، بويژه انرژي، آب و نان مؤيد اين سخن است.
اما اصلاح الگوي مصرف در ايران امروز نه يك ضرورت، كه يك جبر است. بدون ترديد طي چند دهه اخير، هم مردم و هم مسئولان در مورد مصرف حيرتانگيز و ضايع كردن منابع مختلف در حالت بيبرنامگي و رهاشدگي قرار گرفتهاند. مطالعه آمارهاي رسمي و برآوردهاي ميزان مصرف، اسراف و ضايعات منابع مختلف براستي انسان را به وحشت مياندازد.
به اين آمارها توجه كنيد:
* از 75 ميليون تن محصولات زراعي 16 درصد معادل 12 ميليون تن محصول از بين ميرود.
* از 17 ميليون تن محصولات باغي 50 درصد معادل 8 ميليون و 500 هزار تن ضايع ميشود.
* ارزش ضايعات بخش كشاورزي و باغي كشور سالانه به 10 ميليارد دلار ميرسد.
* با اين ميزان ضايعات هر ايراني سالانه 240 كيلوگرم غذا را از دست ميدهد كه اين ميزان معادل غذاي 20 ميليون نفر در سال است.
* اين محصولات در مراحل مختلف كاشت، داشت، برداشت، بستهبندي و حمل و نقل به ضايعات تبديل ميشود.
تعجب نكنيد. آمارهاي نگرانكنندهتر هم وجود دارد:
* ايران با 72 ميليون نفر جمعيت معادل يك كشور 500 ميليوني انرژي مصرف ميكند.
* ارزش انرژي مصرف شده در ايران سالانه به 100 ميليارد دلار ميرسد (اكبر تركان معاون وزير نفت)
* ارزش يارانه مستقيم و غيرمستقيم پرداختي دولت بابت انرژي بالغ بر 60 ميليارد دلار است.
* ميزان يارانه انرژي در ايران بيش از كل ارزش افزوده در بخشهاي صنعت، كشاورزي و ساختمان است (غلامحسين نوذري، وزير نفت)
* مصرف انرژي در بخش خانگي ايران بيش از 3 برابر كشورهاي ثروتمند صنعتي است.
* <شدت انرژي> (معادل انرژي نفت خامي كه براي توليد 1000 دلار كالا مصرف ميشود) در ايران 7 برابر اروپا و 15 برابر ژاپن است.
* ميزان مصرف بنزين در ايران با 72 ميليون نفر جمعيت معادل مصرف بنزين يك كشور 300 ميليوني است.
* نيمي از توليد 4 ميليون بشكهاي نفت كشور در داخل مصرف ميشود و چنانچه شتاب رشد مصرف به همين صورت كه هست ادامه يابد تا كمتر از 20 سال آينده همه نفت توليدي در داخل مصرف خواهد شد و نفتي براي صادرات نداريم.
* ميزان مصرف آب در بخش كشاورزي ايران 22 درصد بيشتر از ميانگين جهاني است.
* ميانگين سرانه مصرف آب شرب در دنيا 75 ليتر و در ايران 220 ليتر است.
قصد داشتم در اين نوشتار فهرست بلند بالايي از آمارهاي مقايسهاي مصرف و اسراف در بخشهاي مختلف ارائه دهم اما به نظرم نمونههايي كافيست چرا كه مديران و كارشناسان بخشهاي مختلف، اين آمارها را به تناوب ارائه ميكنند و در رسانهها بازتاب مييابد.
در شهر اگر كس است يك حرف بس است. انتشار پيدرپي آمار بدون برنامهريزي اجرايي براي كاري عملي هم از آن آفاتي است كه تنها باعث ميشود چشمها و ذهنها، حساسيت خود را از دست دهند. گويي همه براي ديگران ميگويند و هيچ مخاطب نهايي هم وجود ندارد. با اين حال اينك اين اميدواري بوجود آمده كه با اعلام سال 88 به عنوان سال اصلاح الگوي مصرف و با توجه به همزماني اين سال با تدوين برنامه پنجم توسعه، اين بار نهضتي همهجانبه و پايدار براي اصلاح اساسي ساختار اقتصاد مصرف كشور بوجود آيد.
وو چونگ کیم –مدیر عامل شرکت دوو- در خاطرات –پرفروش ترین کتاب سال در زمینه موفقیت شغلی- می نویسد: «چند سال پيش در پايتخت كشوري اروپايي و ثروتمند، در هتلي اقامت داشتم. هوا سرد بود و سرما خورده بودم. هرچه كليد دستگاه گرماساز اتاق را چرخاندم روشن نشد. به مسئول هتل مراجعه كردم و گفتم سيستم گرمايش اتاق من خراب است. لطفاً درستش كنيد. پاسخ داد نه، خراب نيست. اين سيستم تنها زماني كه دماي اتاق كمتر از ۱۸ درجه باشد فعال ميشود تا انرژي بيهوده هدر نرود. گفتم اما من سردم است. گفت البته در اتاق پتو هست!
همان سال در تهران، زمستان برف ميباريد. دماي هوا زير صفر درجه بود. در يك سازمان دولتي بودم. از پنجره بارش برف را تماشا ميكردم. با چشمهاي خودم ديدم كولرهاي گازي روشن است. پرسيدم چرا؟ گفتند سيستم گرمايش مركزي اينجا خيلي قوي است. آنقدر گرم ميكند كه حالمان بَد ميشود. كولرها را روشن ميكنيم تا بخشي از گرما را خنثي كند!» وو چونگ کیم، سنگفرش هر خیابان از طلاست، ترجمه: علی اکبر ایزدی توسنلو، بهاره پاریاب، تهران: دنیای آفتاب، ۱۳۸۶.
به نظرم همين يك مثال كافيست تا نشان دهد كه وضع مصرف در ايران تا چه حد غمبار و تكان دهنده است. اما موضوع فقط اين نيست. مصرف انرژي در ايران، براساس سرانه جمعيت، با هيچ جاي دنيا، حتي مترفترين و مسرفترين كشور جهان -- آمريكا-- قابل قياس نيست.
در اسراف و تبذير منابع مثالهاي فراواني ميتوان گفت. طي سالهاي اخير ميانگين توليد گندم در ايران، بدون لحاظ نوسانات برخي سالها، در حدود ۱۲ ميليون تن است و ميزان واردات كم و بيش در حدود ۵ ميليون تن. ميزان ضايعات نان طبق آمارهاي اعلام شده حداقل ۳۰ درصد است كه ميشود همان ۵ ميليون تن. معناي اين سخن آن است كه ما هر ساله ۵ ميليون تن گندم را از كشورهاي دور دست به بهاي گزاف خريداري ميكنيم و پس از وارد كردن به كشور و حمل و نقل و ذخيره كردن و آرد كردن و تحويل نانوا دادن و نان پختن دور ميريزيم!
واقعاً چه اسرافي از اين بدتراست و كدام كشور با منابع خود چنين ميكند كه ما ميكنيم؟
سالهايي بس دراز است كه آمارهاي ضايعات وحشتناك نان منتشر مي شود و همگان، كارشناسان و مردم و مسئولان، اظهار تأسف ميكنند اما هيچ كار عملي و اجرايي جدي انجام نشده و هرچه بوده حرف بوده است و حرف و افتتاح نمادين يك واحد نانوايي صنعتي!
ملتي، به هر دليل، طي پنج شش دهه گذشته نوعي فرهنگ مصرف آمريكايي توام با توليد جهان سومي به خود گرفته و اينك نيز با درآمد نفتي به ظاهر ناتمام مواجه شده است. در كنار اين امر، بيبرنامگي مسئولان باعث شيوع فرهنگ تبليغ و مصرف از نوع سرمايهداري شده و نهايتاً ميزان مصرف به عنوان ملاك و نماد فخر و مكنت و غرور رسميت يافته است و نيك كه بنگريم، ميبينيم كه هيچ برنامه جامع، مشخص و مدوني براي خروج از اين وضع اسفبار تهيه و تدوين نشده است و آنچه بوده شعار بوده و حرف.
اگر از واقعيت نگريزيم بايد بپذيريم كه اسراف و زيادهروي در مصرف در ايران امروز از شكل يك ناهنجاري خارج شده و در قالب يك <رفتار اجتماعي> درآمده است. اصلاً اينطور نيست كه گمان كنيم فقط ثروتمندان و متمكنان مصرف بيرويه ميكنند (اسراف) يا منابع را به هدر ميدهند (تبذير) بلكه فقيرترين اقشار جامعه نيز ناخواسته، در حد خود، چنين ميكنند.
همه ما ميشناسيم خانوادههاي فقيري كه چند سرعائله دارند و هر سال چندين گوني نان خشك تحويل نان خشكي محله ميدهند! لامپ خانهشان را روشن ميگذارند تا دزد نيايد! يك فرش كهنه مندرس بيارزش را با ۲ هزار ليتر آب ميشويند. بخاريشان روشن است و پنجره نيمهباز! و...
اين وضع از نظر جامعهشناختي كاملاً نشاندهنده تبديل يك <ناهنجاري> به يك <رفتار اجتماعي> است. رفتاري كه عمومي شده، عرف شده و هرگز ديگر كار ناپسندي به نظر نميآيد. بلكه خلاف آن، غيرطبيعي مينمايد! در اين وضع اصطلاحاً ميگويند، اين رفتار به شكل يك فرهنگ درآمده است. البته يك رفتار به خودي خود، فرهنگ محسوب نميشود بلكه به صورت جزئي از يك فرهنگ خرده فرهنگ Sub Culture درميآيد. تغيير اين فرهنگ كار بسيار دشواري است. نيازمند علم و عمل توامان است. كار فرهنگي كردن يعني، مجموعهاي از روشهاي علمي، اقتصادي، اجتماعي و فرهنگي را با تمام ظرفيت به خدمت گرفتن و لاينقطع و برنامهريزي شده همه روشها را همپاي هم پيش بردن براي تغيير يك فرهنگ غلط و جايگزين كردن فرهنگ درست. غلط است اگر بپنداريم كار فرهنگي اين است كه روزي ۱۰۰ مرتبه در تلويزيون بگوئيم <مصرف بي رويه، كار خيلي بديه> و خوشحال باشيم كه كار فرهنگي كردهايم غافل از اينكه تكرار بيبرنامه يك شعار، پس از مدت كوتاهي آن را از حالت يك <معنا> خارج ميكند به شكل يك <صوت> درميآيد و گوش نسبت به آن حساسيتش را از دست ميدهد. ضمن اينكه تا زماني كه افراد بدانند كه مصرف برايشان هزينه سنگيني ندارد و نبايد جوابگو باشند، لذت مصرف كردن را به خاطر منافعي بلند مدت و دوردست، از دست نميدهند.
كار فرهنگي فرايندي پيچيده است و ماهيتي كاملاً متفاوت و متمايز از شعار و ديوارنويسي دارد. كار فرهنگي يعني مجموعه عملياتي كه ابتدا توسط متفكران تهيه و نگاشته شود و آنگاه توسط همه نهادهاي اجرايي، فرهنگي، آموزشي و قضايي كشور در دوره زماني مشخص و تعريف شدهاي اجرا شود به طوري كه پس از آن هر فرد، با همه وجود حس كند كه ضايع كردن منابع و دور ريختن آن، بواقع عملي به غايت زشت و شرمآور است در غير اين صورت تا زماني كه هزينه شستشوي خودرو يا فرش با آب تصفيهشده، ارزان تر از هزينه كارواش و قاليشويي درآيد و فرهنگي هم ساخته نشده باشد، در بر همين پاشنه خواهد چرخيد.
يکی از مديران آمريکايی که مدتی برای يک دوره آموزشی به ژاپن رفته بود ، تعريف کرده است که روزی از خيابانی که چند ماشين در دو طرف آن پارک شده بود می گذشتم رفتار جوانکی نظرم را جلب کرد . او با جديت وحرارتی خاص مشغول تميز کردن يک ماشين بود، بی اختيار ايستادم. مشاهده فردی که اين چنين در حفظ و تميزی ماشين خود می کوشد مرا مجذوب کرده بود . مرد جوان پس از تميز کردن ماشين و تنظيم آيينه های بغل ، راهش را گرفت و رفت ، چند متر آن طرفتر در ايستگاه اتوبوس منتظر ايستاد . رفتار وی گيجم کرد . به او نزديک شدم و پرسيدم مگر آن ماشينی را که تميز کرديد متعلق به شما نبود ؟ نگاهی به من انداخت و با لبخندی گفت : من کارگر کارخانه ای هستم که آن ماشين از توليدات آن است . دلم نمی خواهد اتومبيلی را که ما ساخته ايم کثيف و نامرتب جلوه کند .
يک کارگر ژاپنی در پاسخ " چه انگيزه ای باعث شده است که وی سالانه حدود هفتاد پيشنهاد فنی به کارخانه بدهد ؟ " جواب داد : اين کار به من اين احساس را می دهد که شخص مفيدی هستم ، نه موجودی که جز انجام يک سلسله کارهای عادی روزمره فايده ديگری ندارد.
مسئولین با کارگرها خوب وصمیمی بودند وکارگرها هم از آنها اطاعت می کردند . مسئولین در آنجا به همه افراد توجه مي كردند . در آنجا مسئولین رفتارشان به گونه اي بود كه كارگر به كارش علاقمند مي شد ، به نحوي كه اگر يك روز سر كارش نمی آمد دلش براي همکاران ، محل کار وحتی دستگاهي كه با آن كار مي كرد تنگ مي شد . مسئول ، وقتي مي خواست كاري را به كسي بسپارد ، نخست ساعتي آن كار را با وي انجام ميداد وقتي مطمئن مي شد وي آن كار را ياد گرفته است مي پرسيد: بروم ؟وسپس مي رفت .آنها هيچوقت نمي گغتند بيا اين كار را انجام بده ، مي گفتند ممكن است به ما كمك كنيد ؟ يا مي گفتند بياييد اين كار را با هم انجام دهيم .مديران سعی می کردند الگوی رفتاری کارکنان باشند . مثلا مدير وقتي مي ديد قسمتي از كارخانه كثيف است يك حوله سفيد به پيشاني مي بست و آنجا را جارو مي كرد . در آنجا حتي اعضاي خانواده صاحب كارخانه هم دوشادوش كاركنان كار مي كردند . هيچكس از صاحب كارش نميترسيد . همه سعي مي كردند كار خوب ارائه دهند و از اين مي ترسيدند كه كارشان خراب شود وديگران فكر كنند كه فلاني كارش بد است .اگر كاري خراب مي شد مدیر داد و فرياد راه نمي انداخت و كارگر را جلوي ديگران خوار نمي كرد ، بلكه براي او به آرامي شرح مي داد كه بهتر نيست كار را به اين طريق انجام مي دادي ؟ اگر در ماه كسي غيبت نمي كرد وكارش را خوب انجام مي داد مبلغ قابل توجهي به او پاداش مي دادند . اين باعث مي شد كارگر تشويق شود و مرتب و منظم سرکارش حاضر شود .
زماني براي صحبت كردن وارتباط با كارگر در نظر گرفته مي شد . سرپرست لحظاتي را در حين كاركردن به بهانه آموزش دادن با كارگر حرف مي زد تا روحياتش را بهتر بشناسد . كارگر وقتي مشكلي داشت با سرپرست خود صحبت مي كرد تا مشكلات براي حل به بالاتر انعكاس پيدا كند . وقتي به اضافه كاري نياز بود مستقيم به كسي نمي گفتند اضافه كار بمانيد بلكه صبح در حين صحبت به يك نفر مي گفتند امروز كار زياد است و افراد ديگر به خود اجازه نمي دادند محيط را ترك كنند ، مي ماندند تا كار را به اتمام برسانند . صاحب كارخانه هيچوقت لفظ كارگرهايم ، يا كارخانه ام را به كار نمي برد . . آنجا از يك كارگر معمولي تا صاحب كارخانه همه لفظ كارخانه امان را به كار مي بردند . وقتي سودي وارد كارخانه مي شد اين سود نسبت به ميزان حقوق بين همه توزيع مي شد. در آنجا كارگران معتقدند اگر خوب كار كنند سود كارخانه بيشتر مي شود اگر سود بيشتر شود شركتشان گسترش مي يابد شركت كه گسترش يابد اعتبارشان در كشور بالا مي رود . لذا همه دست به دست هم تلاش می کنند . دنياي آنها دنياي همدلي وهمكاري است . آنها تعطيلاتي دارند به اسم گلدن و یک که تقریبا هر چهار ماه در کل ژاپن، چند روز کارخانجات تعطیل است . مسئولین کارخانه یک شب قبل از تعطیلی ، همه کارگران را جمع می کنند ومی روند بیرون، جشن کوچکی می گیرند و وقتی می خواهند حقوق کارگران را بدهند از آنها قدر دانی می کنند و این حسن نیت باعث می شود که حتی خارجی ها هم برای آنها خوب کارکنند .
با آنکه در شرکت های توليدی ژاپن ، قسمتی وجود دارد به نام کنسا (کنترل کيفی ) ،که اين قسمت نبض هر کارخانه است ، هر فردی سعی می کند کنترل کننده کار فرد قيلی باشد لذا همه سعی می کنند قطعه خوب و بی نقص ارائه دهند .کارگری که قطعه ای را توليد می کند به چشم يک خريدار به آن نگاه می کند .اگر کاری خراب شود کسی از صاحب کارش نمی ترسد بلکه چون می داند نفر بعدی که برای مرحله بعدی کار را تحويل می گيرد مجددا کنترل می کند و اگر کار ايراد داشته باشد آن را عودت می دهد، سعی می کند کار را به بهترین شکل انجام دهد . در واقع در خط توليد ، هر بخش نسبت به بخش ديگر مثل مشتری است .
برای حفظ روحیه کارکنان محل کار معمولا در اماکن آفتابگیر ومشرف به مناظر طبیعی احداث می شود و ناهار خوری را هم در قسمت فوقانی ودارای چشم انداز بنا می کنند .
در آنجا از کارکنان می پرسند به نظر شما امروز کار را چگونه انجام دهیم تا در کار پیشرفت داشته باشیم . مسئولین در آنجا ادعا نمی کنند که همه کارها را فقط خودشان بلدند تا کارگرها بتوانند به راحتی نظر بدهند . اگر کسی پیشنهادی برای تسهیل در کار و افزایش بهره وری ارائه دهد با او آنقدر خوب برخورد می شود که شخص مرتبا به دنبال ارئه نظر در جهت ارتقای کارش است و اگر کسی پیشنهادی بدهد که عملی باشد با دادن جایزه از او تقدیر می شود .
اگر کارگری در حين کار متوجه شود قطعه ای اندازه يک دهم ميکرون ايراد دارد ، سريع به صاحب کار اطلاع می دهد . صاحب کار ، به مدير شرکت تامين کننده قطعه اطلاع می دهد . آن مدير حتی اگر با کارخانه فاصله زيادی داشته باشد خودش را در همان روز به کارخانه می رساند تا عذر خواهی وجبران کند .
کمتر ایرانی را می توان یافت که از حس غرور امپراتوری آغشته نباشد! تقریبا تمام ایرانیان در درون خود حسی از غرور و افتخار احساس می کنند که تعلق دارد به دورانی که بر جهان حکمفرمایی می کردند و امپراتوران بلامنازع جهان بودند؛ و در عین حال حسی از امید و آرزو به این که این قدرت از دست رفته را چگونه می توان احیا نمود؟ امروزه برای تحقق این آرزوی دیرینه چه می توان کرد؟ آیا همچون داریوش لشگری گران و عظیم نیاز است و جنگهایی مهیب؟
در دنیای معاصر سیستم نظام بین الملل تغییر یافته و کشورها به سوی شکل دهی سازمانهای منطقه ای تمایل یافته اند. شاید بتوان گفت سازمانهای همکاری منطقه ای که با محوریت یک قدرت بزرگ و مرکزی شکل گرفته اند جایگزینهای امروزین برای مدل امپراتوری های سابق هستند.
در این مدل نوین یک کشور که از قدرت بیشتری برخوردار است در قالب یک سازمان منطقه ای با کشورهای همسایه در ارتباط و همکاری های گسترده قرار می گیرد و تعاملهای متعدد میان این دو کشور به نفع هر دو طرف خواهد بود. این گونه سازمانها می توانند اشکال متفاوتی داشته باشند. گاهی اوقات شکل نظامی دارند مانند پیمان ناتو یا ورشو که در این پیمانها اعضا متعهد می شدند که در صورت حمله دشمن به هر یک از این کشورها بقیه کشورها هم به یاری کشوری که مورد حمله قرار گرفته است برخیزند. گاهی اوقات نیز شکل اقتصادی دارد. به عنوان مثال آنچه که امروزه اتحادیه اروپا نامیده می شود در ابتدا قرارداد «اتحادیه اروپایی زغال سنگ و فولاد» بود که در تاریخ 18 آوریل 1951 تاسیس شد و سپس با افزایش اعضای این جامعه به 15 عضو درسال 1957 «جامعه اقتصادی اروپا» تشكیل شد و به مرور توسعه یافت تا به اتحادیه اروپایی امروز تبدیل شده است.
سازمانهای همکاری منطقه ای که با محوریت یک قدرت بزرگ و مرکزی شکل گرفته اند جایگزینهای امروزین برای مدل امپراتوری های سابق هستند
در سند چشم انداز بیست ساله قرار است ایران به اولین قدرت اقتصادی و سیاسی منطقه تبدیل شود اما این امر به تنهایی کافی نیست و ایران زمانی می تواند نقش و جایگاه برجسته ای در نظام بین الملل بیابد که بتواند به عنوان یک قدرت بزرگ در محور و مرکز مجموعه ای از کشورها در قالب یک سازمان منطقه ای قرار بگیرد.
خوشبختانه این امر دور از دسترس نیست زیرا کشورهای همسایه ایران با ایران قرابتهای فرهنگی و تاریخی فراوانی دارند و اساسا اکثر آنها مانند آذربایجان، افغانستان، ترکمنستان، تاجیکستان و... در زمانی نه چندان دور یک پیکره واحد و یکپارچه را شکل می داده اند که به دلیل بی کفایتی شاهان قاجار از ایران جدا شده است.
از لحاظ عملی هم این امر در حال تحقق است زیرا اکنون سازمان منطقه ای شکل یافته که به نام اکو مشهور است و اکنون سران کشورهای عضو اکو برای شرکت در دهمین کنفرانس سران اکو در تهران به سر می برند. تمام آنچه که تاکنون بیان شده مقدمه ای بود برای نشان دادن اهمیت اکو در تحقق آرزوی تاریخی ایرانیان.
اکو چیست؟
اکو یا (The Economic Cooperation Organization (ECO یک سازمان اقتصادی منطقهای است. سه کشور ایران، پاکستان و ترکیه؛ در سال 1341 نخستین بار این سازمان را پایهریزی کردند.
این سازمان در ابتدا با نام «آر سی دی» - که نام اختصاری سازمان همکاری عمران منطقهای - است، آغاز به کار کرد. پس از پیروزی به علت عدم اعلان نظر قاطع ایران نسبت ابقا در سازمان مذكور یا خروج آن، فعالت آر.سی.دی به حالت تعلیق در آمد، تا جایی كه در سال 1359 تصمیم به انحلال آن گرفته شد. اما مسئولان با در نظر گرفتن اصول سیاست خارجی ایران مبنی بر گسترش روابط با كشورهای همسایه، برای بسط همكاری سه كشور ایران، پاكستان و تركیه ساختاری تحت نام جدید سازمان همكاری اقتصادی (اكو) طراحی کردند که نهم اسفند 1363 آغاز به كار كرد؛ اما فعالیت جدی آن به اولین اجلاس سران كشورهای عضو اكو در پس از انقلاب بر می گردد که در 27 و 28 اسفند 1372 در تهران تشكیل شد..
پس از فروپاشی شوروی؛ کشورهای افغانستان، جمهوری آذربایجان، قزاقستان، ترکمنستان، قرقیزستان، ازبکستان و تاجیکستان نیز به سازمان اکو پیوستند. این سازمان هماکنون با ده عضو، حدود 421 میلیون جمعیت و 8،620،697 کیلومتر مربع وسعت دارد. مقر اصلی اکو، شهر تهران در ایران است و زبان رسمی آن انگلیسی است.
كشورهای عضو سازمان اكو در یكی از حساسترین مناطق جهان با میراث تاریخی و فرهنگی كم و بیش مشترك واقع شدهاند و این استعداد را دارند كه تبدیل به یكی از قدرتهای اقتصادی-سیاسی جهان شوند که محوریت آن می تواند ایران باشد.
همچنین این كشورهای در منطقهای استراتژیك قرارگرفتهاند كه دارای منابع طبیعی فراوانی نظیر منابع عظیم نفت و گاز، مواد معدنی فلزی از جمله مس، طلا و ذخایر عظیمی از مواد معدنی غیرفلزی و از همه مهمتر نیروی انسانی یا به عبارتی سرمایه انسانی فراوان و جوان میباشد، كشورهای عضو اكو كه از زمینه رشد بازار منطقهای خوبی برخوردارند میتواند آینده توسعه صنعتی این كشورها را رقم بزند.
پیشنهادها:
1-بر اساس آمار منتشر شده در سایت رسمی اکو اکنون در میان ده عضو اکو، ترکیه با تولید ناخالص داخلی سالیانه 658 میلیارد دلار اولین قدرت اقتصادی اکو و ایران و پاکستان به ترتیب با 268 و 225 میلیارد دلار دومین و سومین قدرتهای اقتصادی اکو هستند. تحقق آرزوهای دیرینه ایرانیان تا حدود زیادی به این بستگی دارد که ایران بتواند خود را به اولین قدرت اقتصادی اکو تبدیل سازد.
2-پیوستن عراق به این پیمان می تواند گزینه مطلوبی باشد، هم به دلیل قرابتهای فرهنگی متعدد با ایران و هم به دلیل اینکه از پیوستن عراق به اتحاد کشورهای عربی بر علیه ایران ممانعت به عمل می آورد.
3- تاکید بر مولفه های "فرهنگی" مشترک مانند نوروز و... بایستی بیش از پیش مورد تاکید قرار گیرد.
4-تاکید بر زبان فارسی، به خصوص با توجه به حضور سه کشور فارسی زبان مورد تاکید ویژه قرار گیرد. به عنوان مثال چرا سایت رسمی اکو تنها به زبان انگلیسی است و از زبان فارسی خبری نیست؟
مرد را كه خاك مي كنند كسي گريه نمي كند. كسي نيست كه بخواهد گريه كند.
گوركنِ قبرستان را همه مي شناختند. گاه و بيگاه كه در طايفه يا از محله اي كسي نوبتش مي رسيد و مي مرد، تا چند هفته بعدش همه به گوركن فكر مي كردند. پيرها داستان هاي هميشگي را كه بجاي افسانه هاي آبا و اجدادي شان در سينه ها نگه داشته بودند، براي جوان ترها تعريف مي كردند. از پسر كبلايي قاسم مي گفتند كه با خان سابق روستا سر بزرگترين گاو شيري اش شرط بست كه به چشمان گوركن خيره شود و اين كار را هم كرده بود. خيره شده بود به چشمهاي گوركن. بيچاره صبح همان فردا كه مي خواست برود گاو را بگيرد تمام تنش گر گرفته و تا شب نكشيده از تب شديد مرده بود و همان فردايش خود گوركن قبرش را كنده بود. و از دختر فاطمه باجي مي گفتند كه گوركن يك بار كه دختر داشته در حياط خانه رخت پهن مي كرده، داخل خانه را نگاه كرده و چشمش به چشمان او افتاده و دختر از فردايش جُزامي شده بود. پيرها از اين داستان ها زياد بلد بودند كه طي اين سالها خيلي هم پرو بال پيدا كرده بود. جوانها را مي نشاندند كنار دستشان و همه داستان ها را يك به يك برايشان مي گفتند. تاثيري نداشت اما، جوانها آخر شب سر كوچه ها كه جمع مي شدند دوباره سخن از چشمان براق گوركن به ميان مي كشيدند و شرط مي بستند بر سر زل زدن به آنها و قرار مي گذاشتند وقت خاكسپاري بروند براي شرط بندي. جوان ها حوصله نعش كشي و گريه زاري نداشتند. حضورشان در قبرستان و تشييع جنازه براي آن بود كه ببينند اين بار كسي شرط را خواهد برد يا نه؟ در تمام ده و دهات دور و بر هيچكس شرط را نبرده بود. اما هر بار كه حرف از گوركن قبرستان به ميان مي آمد، باز هم جوانها هوس مي كردند زل بزنند به چشمهاي گوركن و بر سرش چه شرط ها كه نمي بستند.
موعد قرار، وقتي بزرگ و كوچك ميت را سر دست از غسالخانه بيرون مي آوردند و بعد ميان ميدانگاه جلوي قبرستان به نماز مي ايستادند، گوركن هم پيدايش مي شد. زودتر از همه بچه ها كه نماز نمي خواندند و دور تابوت و قاطي نمازگزاران مي لوليدند، مي ديدندش. جوانترها هم از سكوت و سكون ناگهاني بچه ها بو مي بردند و همانطور كه «اغفر لهذا الميت» مي خواندند تا آنجا كه جا داشت كره چشم را در كاسه مي گرداندند تا شبهي را كه در خارجِ ديدشان به سمت گورها در حركت بود، ببينند.
گوركن پير قبرستان در سكوت و با آن نگاه هاي هميشه مات، بيل و كلنگ و سطل مي آورد و گودال قبر را استادانه و چالاك مي كَند. اگر نماز تمام نشده بود يا هنوز ميت را نياورده بودند پاي گور، همانجا داخل قبر مي ايستاد و دسته بيل را ستون بدن مي كرد، چانه را بر پشت دست هاي زمخت و دست ها را بر دسته بيل تكيه مي داد و چشم مي دوخت به كف قبر و همان شكل مي ماند تا ميت را بياورند. اگر هم نماز را خوانده بودند و دور قبر و ميت شلوغ بود كه اغلب بود، يكي از پيرانِ سرپاي جمعيت را به مدد مي خواست. دو نفري بندهاي كفن را مي گرفتند و ميت را كف قبر مي خواباندند.
تا تلقين خوانده شود، از جوانترها يكي را با همان چشمهاي نافذ نگاه مي كرد و با اشاره به سطل، دستور آوردن آب را مي داد. خودش ولي همانجا داخل قبر دو پا را طرفين ميت روي سكوهايي كه بعد لحد سيماني را بر آن مي چيد، مي گذاشت و منتظر مي ماند تا تلقين را بخوانند و دعايي، تربتي، چيزي اگر همراهان ميت براي علاج خوف شب اول آورده اند، لاي كفن بگذارند و «فاتحه مع الصلوات»ها آرامتر شود. آنگاه او كه تمام مدت نگاهش به صورت بي روح ميت و لبهاي تلقين كننده بود، رو مي گرداند به سمتي كه جوانك را فرستاده بود براي آب، كه البته او هم همان موقع ها ديگر پيدايش شده بود. در اين بين هيچكس جرات خيره شدن به چشم هاي او را نداشت و باز مثل همه خاكسپاري ها جوان ها به دنبال راهي براي فرار از شكست شرط بندي، مراسم را نيمه كاره رها مي كردند.
آب كه مي رسيد گفته و نگفته چند نفر از مردها كنار همان گودال قبر به كار چاق كردن گِل مشغول شده بودند تا ثوابي در اين ميان براي خود برچيده باشند و يكي دو نفر هم لحدها را مي رساندند نزديك دست گوركن. خودش با آن سن و سال يك تنه روي ميت را لحد مي چيد و درز و سوراخ ها را مي گرفت. كار كه تمام مي شد خود را بالا مي كشيد و چندي نمي گذشت كه در ميان هياهوي ديوانه وار زنان و هق هق آرام مردها، گل روي تمامِ سطح و كناره هاي لحد را كامل مي پوشاند و هيچ راه نفس كشي باقي نمي گذاشت. روي گل هم همان خاك باقيمانده ي دور گودال را مي ريختند. تا چشم بر هم بگذاري سطح خاك روي لحد هم بالا آمده و تراز شده بود با زمين و بلكه بالاتر.
همان وقتي كه مردها اطراف قبرِ تازه را براي نشستن زن ها خالي مي كردند، گوركن حق الزحمه اش را گرفته يا نگرفته بيل و كلنگ و سطل را برمي داشت و در سكوتي كه آمده بود، مي رفت.
اكنون اما، كسي گريه نمي كند. كسي نيست كه گريه كند. تنها پيش نماز مسجد جامع ده، بالاسر قبر ايستاده. مفاتيح كوچكش را كه هميشه به دنبال دارد مي بندد. نگاهي به دو افغاني مي اندازد. يكي شان با پشت بيل خاك بالا آمده قبر را صاف مي كند. خبر را صبح همو به پيش نماز رسانده بود. گوركن و افغاني ها شب ها يكجا مي خوابيدند. ايوانِ باغي آفت زده كه افغاني ها از آن براي انبار كردن آت و آشغال هاي ضايعاتي استفاده مي كردند كه هر روز از كوچه پس كوچه هاي شهر جمع مي كردند و غروب به آنجا مي بردند. گوركن را خيلي سال بود كه از ده بيرون كرده بودند و او همه اين سالها را همانجا ،داخل باغ متروك مي گذارند و تا وقتي كسي نمي مرد و نمي فرستادند پي اش، پا از باغ بيرون نمي گذاشت. آن روز صبح يكي از افغاني ها، گوركن را پشت در مستراح نقش زمين ديده بود كه خون بالا آورده و تكان نمي خورد. خبر را به پيش نماز مسجد رسانده بود. پيش نماز خودش گوركن را غسل داده و كفن كرده بود. نماز را سه نفري خوانده بودند. نماز كه تمام شد پيش نماز چند تا اسكناس هزاري درآورده بود تا به افغاني ها بدهد كه براي دفن كمكش كنند. ولي نگاه پرمعني دو افغاني پيش نماز را شرمنده كرده بود. دو نفر در سكوت سر تابوت را به زحمت بلند كرده و همراه پيش نماز به سمت پرت ترين نقطه قبرستان برده بودند و خودشان قبر را ناشيانه كنده بودند. پيش نماز خوب مي دانست هيچكس ديگري از اهالي حاضر به انجام اين كارها نيست. همينطور هم بود. اهالي خبر را كه شنيده بودند، درِ خانه هاشان را بسته بودند و براي دوري ارواح خبيثه و جن و پري و هزار بلاي خانمان سوز ديگر، حرز مي خواندند و دعا مي نوشتند و نذر و نياز مي كردند. جوانترها در اين بين در حسرت اين بودند كه ديگر نمي توان شرط قديمي را برد و پيرها به دنبال افسانه هاي آبا و اجداديشان مي گشتند كه سالها از يادها رفته بود.
حالا تلقين تمام شده، لحد را چيده اند و قبر را پر مي كنند. هيچكس اما گريه نمي كند. هيچكس نيست كه گريه كند.
جشنواره تمام شده بود. از هر گوشه و كنار ایران ميهمانان آمده بودند. ستاره شب هاي ما امیر بود كه پس از شام داستان هاي زندگي اش را تعريف مي كرد.
امیر كتابچه اي همراه داشت، با مخمل سياه جلدش را پوشانده بود. گفت يك يادگاري در كنار صفحه اي بنويسم. كتاب را ورق زدم، ديدم ديوان شيخ محمد بن حبيب مغربي است. گفتم مصطفي اين كتاب را امشب امانت بده! ترديد در چشمانش درخشيد و گفت ولي بيش از پنج سال است كه اين كتاب از من جدا نشده. گفتم بسيار خوب من شب مي آيم پيش تو. تو بخواب من هم كتابت را نگاه مي كنم. رضايت داد كه كتاب را به امانت بدهد.
از اتاق آسمان آبي پيدا بود و ستاره هاي نقره اي براي من معناي شگفت انگيزي داشت. كدام معنا؟ نمي دانستم اما به نظرم مي رسيد كه همين قوي سياه به تنهايي بسنده است تا نشان دهد كه هستي بي معني نيست.
دكارت گفته است من مي انديشم پس هستم...
پيش از او هم مولوي سروده است: تو همه انديشه اي.
اما مي توان تعبيري فراتر يافت. پاي بر كرسي انديشه گذاشت و تعريفي نو از انسان به دست داد. من دعا مي كنم پس هستم!
ما غير از دعا به تعبير امام علي عليه السلام چيزي در كف نداريم.
< اغفر لمن لايملك الاالدعا>
دعا پلي است كه ما را به گوهر هستي پيوند مي دهد. زندگي ما معنا پيدا مي كند. همه عمر ما ميقات مي شود و تمام كارمان نمازي دائمي... الذين هم في صلاتهم دائمون...
دعا اوج مي گيرد و معناي ديگري پيدا مي كند. ديگر ادعيه مشهور درباره درد دندان و بيماري ها و نيازهاي مادي و اين جهاني و نظر بندي و... نيست. دعا آهنگ خواست عروج به قله است. هر واژه دعا پله نردباني تا آسمان...
مرحوم استاد مطهري در حماسه حسيني در نقد روضه هايي نوشته است كه چهره امام حسين عليه السلام و خاندان او و كربلاو عاشورا را وارونه نشان مي دهند... به نظرم آنچه بر سر دعا آمده است، همان است كه بر سر عاشورا آمد... هنوز تا حقيقت دعا فاصله اي بسيار داريم. تا اين حقيقت كه دعا روي ديگر سكه وجود انسان است. دعا مساوي و مساوق با هستي اوست...
ساعت 3 نصفه شب بود. اتاق ما در طبقهی دوم خوابگاه نرجس است. میدان خاتون شهر شیراز. زیباو خوش منظره. مناره های مسجد روبروی خوابگاه خود با بهترین زبان میگویند که شیراز با تدبیر درخشانی میتواند مرکز جهانگردی منطقه بشود. پنجره ها یک پارچه شیشهای بود و فضای مسجد و آسمان پر ستاره ی آن کاملاً در چشمانداز ما. برایم همین چشمانداز نشانهای شد برای اندیشیدن که چقدر متفاوت است این منظر با منظر آنانی که در برابر نگاهشان دیوار است. حتی آینهای هم نیست که گاهی خودشان را نگاه کنند.
با امیر و رسا هر شب تا صبح بیدار بودیم. آن شب بحث دربارهی اسلام بود و این که کدام اسلام؟ پیشتر، در جایی شنیده بودم که اسلام ایرانیان با مسلمانان شبه قاره و مسلمانان شرق دور متفاوت است. ایرانیان به ضرب و زور غازیان عرب در شرایطی که از ستم و بی رسمی و بی کفایتی ساسانیان به جان آمده بودند اسلام را پذیرفتند و اسلام شد یک ایدئولوژی با صبغهی نظامی. مسلمانان شبه قاره، اسلام را به عنوان یک فرهنگ از عارفانی مثل هجویری و چشتی و بهاالدین اولیا و ... گرفتند؛ و مسلمانان اندونزی و مالزی، اسلام را به عنوان روش زندگی از تاجران آموخته اند. همهی تاکید بر سر تفسیر اسلام بود. امیر از بچه های شعرقزوین بود. قرار شد فردا به جای کلاس خودمان به جلسهی ارائه آثار و نقد شعر آنها برویم. نماز را که خواندیم، خوابیدیم. یکی از بچه های شعر بخشی از شعر معروف کولریج با نام دریانورد باستانی را خواند:
همه جا آب بود و آب و آب
اما برای نوشیدن دریغ از قطره ای!
نمیدانم چرا شعر مرا به یاد اسلام انداخت؟
علامه بزرگوار طباطبایی که شاخص ترین متفکر، فیلسوف و مفسر قرن بیستم در کشور ماست در آخرین پیامش تمام نگرانی اش این بود که چهره زیبای اسلام، زشت نمایانده شود و امروزه، پس از گذار سه دهه از سخن او، نمی توانیم دغدغه پرلطف علامه طباطبایی را نادیده انگاریم، گاه چهره ای آنچنان پر از خشم و خشونت و بری از مهر و مدارا و عاطفه از دین ترسیم می کنیم که مردم و بویژه جوانان جز گریز از دین و سرزمین راهی پیدا نمی کنند.
بعد ها مطلبی دیدم از جناب آقای قرائتی که مثل عسل شیرینند و مثل شیر شجاع. گفته اند:
«آزادی در حکومت انبیاء به حدی بوده که مورچه ای خطاب به حضرت سلیمان می گوید «لا یشعرون» و حضرت تبسم می کند... امروز برخی با طرح عناوین و شعارهای زیبا جوانان را فریب می دهند. در حالی که این عناوین و شعارها در متن قرآن موجود است و ما آن را برای جوانان بیان ننموده ایم... ما هنوز شیر اسلام را به کام مردم عرضه نکرده ایم. اگر شیر اسلام رابنوشد، پستان دایه ها را به دهان نمی گیرند.» روزنامه رسالت، 30/فروردین/1380.
مکرر مشاهده می کنیم که در برخی سخنرانی ها یا مقالات اظهار گلایه و شکوه می شود که مثلاً جوانان نسبت به ارزش ها و مبانی دینی کم توجه شده اند. در صورتیکه این سخن را بپذیریم، نباید پرسید که چرا بی توجه شده اند؟ به تعبیر آقای قرائتی چرا ما شیر اسلام را در کام جوانان خود نمی چکانیم یا نمی چشانیم که آنان ناگریز از شیر دایه نشوند. میدانیم که موجود زنده نیازمند تغذیه مادی و معنوی است اگر غذای او را ما به درستی فراهم نکنیم او گرسنه نخواهد ماند ممکن است حتی از غذای مسمومی استفاده کند.
صلاح کار کجا و من خراب کجا
ببین تفاوت ره از کجاست تا به کجا
اگر به جوان یک نوع غذا و یک نوع پخت و یک نوع آشپز معرفی کردیم بدون آنکه به نیازهای جوان توجه کنیم بدون آنکه زبان و واژگان او را بشناسیم خودمان ببریم و بدوزیم، متکلم وحده ای که پنبه در گوش کرده و هیچ سخنی را نمی شنود راه به جایی نخواهیم برد.
جوان امروز ما به زبان نرم و واژگان جذاب و ادبیاتی نیازمند است که دین و گرایش دینی را در درون جان خود، در آینه فطرت پاک و آراسته خویش بنگرد. وقتی دین اصالت داشت فطرت الهی انسانها متمایل به دین است. اما گاه جوان امروز ما وضمیر مقدس او با صفای جان و صداقت و زهد یگانه ای که می تواند داشته باشد با نشر برخی کج سلیقگی ها و کج فهمی ها و رفتار های غلط اجتماعی مقدس نماهای احمق -به تعبیر امام خمینی(ره) صحیفه امام، موسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی، تهران،1387،ج21ص149-152- رمی داده شده و صدمه می بیند.
چه می گویم که هست این نکته باریک
شب روشن میان روز تاریک!
«فبشر عبادی الذین یستمعون القول فیتبعون احسنه اولئک الذین هداهم الله و اولئک هم اولوالالباب» سوره زمر، آیه 17. به تعبیر علی (ع): خوشا خواب خردمندان و افطار آنان! نهج البلاغه،حکمت ها، حکمت145
دیده اید واژه ی خوش بخت چه طنین خوشی دارد! انگار انسان به جهان می آید تا روزی یا لحظه ای شاهد بخت خوش را در آغوش کشد.وقتی واژگان خوش بخت را به زبان می آوریم موسیقی واژه به گونه ای است که گویی به شکل محوو مبهمی آوایمان تا انتهای حرف "ت" کشیده و گم می شود...اقبال لاهوری از جوانی شب زنده دار بود.گاه گاه دیر به مدرسه می رفت. روزی معلمش گفت:اقبال توهمیشه دیر می آیی.
اقبال ، به آرامی پاسخ داد: اقبال همیشه دیر می آید!
تازه از مشهد بر گشته ایم. 28 صفر 1430 قمری. اتفاقی یک سفر زنجان هم پیش آمد. دیروز (۱۶ اسفند ۱۳۸۷) صبح بدون اطلاع خانواده و با صدای اذان به بهانه نماز صبح زدم بیرون. ساعت 8 صبح بود که رسیدیم زنجان. کلاس اندیشه اسلامی. اما موضوع بحث آزاد بود... شب منزل تعدادی از دوستان دانشجو میهمان بودیم. آدرس: انتهای بی سیم. از در که وارد شدیم مطلبی که روی کاغذی سفید هک شده بود در ذهنم درخشید. در کودکی خوانده بودیم ”آن مرد در باران آمد”؛ غافل ازاینکه تا آن مرد نیاید، باران نمی بارد. نیم ساعتی خوابیدم. قرار بود شب برگردم. نشد. جمعه شب. طبق معمول همیشه. ساعت 10. یوسف پیامبر...
بازی زیبای هنر پیشه نقش ضلیخا که درماندگی تمام را به نمایش می گذاشت داستانی را که چندی پیش در قطار خوانده بودم در ذهنم زنده کرد.
گمگشتگی ...
لطیفه دختر رباب گمشده بود. پسین بود و شعاع خورشید پرتقالی کمرنگ. همه نگران بودند تا مبادا تاریکی فرا رسد و از لطیفه بی خبر بمانند. همه جا را گشته بودند ، همه خانه ها. دور و بر ده, توی چما تا جایی که گمان می کردند دختر شش ساله ای می توانست رفته باشد. تا حمریان هم رفته بودند. نگرانی در چشم ها موج می زد، کسی یارای سخنی نداشت. مبادا توی گهر ارمنی کش افتاده باشد؟
حاج آخوند گفت مردان ده چراغ دستی بردارند و از چهارسوی ده بگردند تا نشانی پیدا کنند. اگر لطیفه پیدا نمی شد رباب و شوهرش یوسف و شش بچه دیگرشان که جای خود داشتند وخواب به چشمشان نمی رفت؛ همه ده بیدار می ماند.
با چند نفر، احمد و محمود و محمد علی و بهرام ما هم بالای تپه رفتیم و از آن جا به چهارسو چشم دوختیم. هیچ نشانی نبود. رباب گفته بود؛ لطیفه پیراهن سبز با گل های قرمز تنش بوده، با شلوار سیاه. موهای لطیفه بلند بود. تا نزدیک کمرش می رسید. موهاش را با چند رشته خامه که مثل رنگین کمان بود، گره می زد و دم اسبی می کرد. وقتی می دوید موهاش به قدر یک بافه ی کوچک گندم بالا و پایین می رفت.
همه لطیفه را می شناختند و دوست داشتند که دخترشان یا خواهرشان موهاش مثل لطیفه باشد. عمو نبی می گفت خدا نقاشی کرده. جای سرانگشتان خدا روی موهای لطیفه هست.
رباب رفته بود خانه حاج آخوند. سکینه خانم آب قند درست کرده بود, گردن بند دخترش را که زنجیر طلا داشت با دلربای قهوه ای براق؛ توی کاسه مسی آب قند انداخته بود. ما رفته بودیم بگوییم از بالای تپه لطیفه را ندیده ایم. به حاج آخوند آهسته گفتم. گفت این که خبر نیست. خبر وقتی ست که لطیفه را ببینید. ندیدن که دیگر خبر نمی شود. تازه چه فایده از خبری که غصه را زیاد می کند. به خصوص وقتی همه منتظر خبر خیریم. گله و گاگل رسید و میدان ده پر از صدای ماغ گاو و بع بع گوسفند شد. همه مردم ده ساکت بودند. بره ها از صحرا آمده بودند و لطیفه پیدایش نشده بود.حاج آخوند گفت رباب برو خانه تان را خوب بگرد. همه جا را. توی انبار؛ مرغدانی... رباب با هراس و دوان رفت. حاج آخوند به سکینه خانم گفت: تو هم دنبالش برو، همراهش باش.
لطیفه را پیدا کرده بودند. رفته بود بالای بافه های هفت چین، دو تا تخم مرغ خام با نمک خورده بود و همانجا روی بافه ها خوابش برده بود. سکینه خانم گفت: رباب لطیفه را توی بغل گرفت و از ذوق گریه کرد. لطیفه گفته بود. آفتاب افتاده بود روی بافه های هفت چین خیلی خوشم آمد! آفتاب تند بود چشمم را بستم ، چشمم گرم شد وخوابم برد.
حاج آخوند گفت: کاش ما هم گم می شدیم و پیدا می شدیم ! می بینید این پیدایی ما هیچ ذوقی ندارد؟ برای این که
گم نشده ایم ! می دانید چطور باید پیدا شویم؟
ذوقی دگر ندارد بی دوست زندگانی
دودم به سر برآمد زین آتش نهانی
ای بر در سرایت غوغای عشق بازان
همچون بر آب شیرین آشوب کاروانی...
جرعه ای از آب شیرین خوشگوار کوثر از دست علی...مثل همان جرعه ای که مولوی نوشید و گفت هر چه دارد
از علی دارد. از خودش گم شد و در علی پیدا شد.
از تو بر من تافت پنهان چون کنی
بی زبان چون ماه پرتو می زنی
لیک اگر در گفت اید نور ماه
شبروان را زودتر بنمود راه
می دانید بچه ها، خدا در ما گم شده است! اگر می خواهیم پیدایش کنیم باید خودمان را گم کنیم. بعضی ها فکر می کنند خیلی پیدایند. مثل شاه! ببینید عکس هاش همه جا هست. توی همه ی کتابای شما. توی قصابی نعمت، که از ترس امنیه های پاسگاه عکس را به دیوار زده ! توی کلاس درس. توی مسجد ده ، رادیو اول از همه از شاه حرف می زند. مجسمه اش توی میدان های بزرگ شهر ها هست. اسمش را روی میدان و خیابان می گذارند. از همه پیدا تره و از هم بیشتر گمشده. این پیدایی مثل غبار با نسیمی می رود. جوری پیدا شوید که توفان تکانتان ندهد، گمتان نکند.
ساعت 3 نصفه شب بود. اتاق ما در طبقهی دوم خوابگاه نرجس است. میدان خاتون شهر شیراز. زیباو خوش منظره. مناره های مسجد روبروی خوابگاه خود با بهترین زبان میگویند که شیراز با تدبیر درخشانی میتواند مرکز جهانگردی منطقه بشود. پنجره ها یک پارچه شیشهای بود و فضای مسجد و آسمان پر ستاره ی آن کاملاً در چشمانداز ما. برایم همین چشمانداز نشانهای شد برای اندیشیدن که چقدر متفاوت است این منظر با منظر آنانی که در برابر نگاهشان دیوار است. حتی آینهای هم نیست که گاهی خودشان را نگاه کنند.
با امیر و رسا هر شب تا صبح بیدار بودیم. آن شب بحث دربارهی اسلام بود و این که کدام اسلام؟ پیشتر، در جایی شنیده بودم که اسلام ایرانیان با مسلمانان شبه قاره و مسلمانان شرق دور متفاوت است. ایرانیان به ضرب و زور غازیان عرب در شرایطی که از ستم و بی رسمی و بی کفایتی ساسانیان به جان آمده بودند اسلام را پذیرفتند و اسلام شد یک ایدئولوژی با صبغهی نظامی. مسلمانان شبه قاره، اسلام را به عنوان یک فرهنگ از عارفانی مثل هجویری و چشتی و بهاالدین اولیا و ... گرفتند؛ و مسلمانان اندونزی و مالزی، اسلام را به عنوان روش زندگی از تاجران آموخته اند. همهی تاکید بر سر تفسیر اسلام بود. امیر از بچه های شعرقزوین بود. قرار شد فردا به جای کلاس خودمان به جلسهی ارائه آثار و نقد شعر آنها برویم. نماز را که خواندیم، خوابیدیم. یکی از بچه های شعر بخشی از شعر معروف کولریج با نام دریانورد باستانی را خواند:
همه جا آب بود و آب و آب
اما برای نوشیدن دریغ از قطره ای!
نمیدانم چرا شعر مرا به یاد اسلام انداخت؟
علامه بزرگوار طباطبایی که شاخص ترین متفکر، فیلسوف و مفسر قرن بیستم در کشور ماست در آخرین پیامش تمام نگرانی اش این بود که چهره زیبای اسلام، زشت نمایانده شود و امروزه، پس از گذار سه دهه از سخن او، نمی توانیم دغدغه پرلطف علامه طباطبایی را نادیده انگاریم، گاه چهره ای آنچنان پر از خشم و خشونت و بری از مهر و مدارا و عاطفه از دین ترسیم می کنیم که مردم و بویژه جوانان جز گریز از دین و سرزمین راهی پیدا نمی کنند.
بعد ها مطلبی دیدم از جناب آقای قرائتی که مثل عسل شیرینند و مثل شیر شجاع. گفته اند:
«آزادی در حکومت انبیاء به حدی بوده که مورچه ای خطاب به حضرت سلیمان می گوید «لا یشعرون» و حضرت تبسم می کند... امروز برخی با طرح عناوین و شعارهای زیبا جوانان را فریب می دهند. در حالی که این عناوین و شعارها در متن قرآن موجود است و ما آن را برای جوانان بیان ننموده ایم... ما هنوز شیر اسلام را به کام مردم عرضه نکرده ایم. اگر شیر اسلام رابنوشد، پستان دایه ها را به دهان نمی گیرند.» روزنامه رسالت، 30/فروردین/1380.
مکرر مشاهده می کنیم که در برخی سخنرانی ها یا مقالات اظهار گلایه و شکوه می شود که مثلاً جوانان نسبت به ارزش ها و مبانی دینی کم توجه شده اند. در صورتیکه این سخن را بپذیریم، نباید پرسید که چرا بی توجه شده اند؟ به تعبیر آقای قرائتی چرا ما شیر اسلام را در کام جوانان خود نمی چکانیم یا نمی چشانیم که آنان ناگریز از شیر دایه نشوند. میدانیم که موجود زنده نیازمند تغذیه مادی و معنوی است اگر غذای او را ما به درستی فراهم نکنیم او گرسنه نخواهد ماند ممکن است حتی از غذای مسمومی استفاده کند.
صلاح کار کجا و من خراب کجا
ببین تفاوت ره از کجاست تا به کجا
اگر به جوان یک نوع غذا و یک نوع پخت و یک نوع آشپز معرفی کردیم بدون آنکه به نیازهای جوان توجه کنیم بدون آنکه زبان و واژگان او را بشناسیم خودمان ببریم و بدوزیم، متکلم وحده ای که پنبه در گوش کرده و هیچ سخنی را نمی شنود راه به جایی نخواهیم برد.
جوان امروز ما به زبان نرم و واژگان جذاب و ادبیاتی نیازمند است که دین و گرایش دینی را در درون جان خود، در آینه فطرت پاک و آراسته خویش بنگرد. وقتی دین اصالت داشت فطرت الهی انسانها متمایل به دین است. اما گاه جوان امروز ما وضمیر مقدس او با صفای جان و صداقت و زهد یگانه ای که می تواند داشته باشد با نشر برخی کج سلیقگی ها و کج فهمی ها و رفتار های غلط اجتماعی مقدس نماهای احمق -به تعبیر امام خمینی(ره) صحیفه امام، موسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی، تهران،1387،ج21ص149-152- رمی داده شده و صدمه می بیند.
چه می گویم که هست این نکته باریک
شب روشن میان روز تاریک!
«فبشر عبادی الذین یستمعون القول فیتبعون احسنه اولئک الذین هداهم الله و اولئک هم اولوالالباب» سوره زمر، آیه 17. به تعبیر علی (ع): خوشا خواب خردمندان و افطار آنان! نهج البلاغه،حکمت ها، حکمت145
تا حالا فکر کرده ايد که شما چه جوري به خدا اعتقاد داريد؟! نه تعجب نکنيد اصلاً حرف بي ربطي نمي زنم! شما چه جوري به خدا معتقديد؟ آيا از اون دسته آدم هايي هستيد که همه جوره پاي کاريد و اگر زندگيتون تو دست اندازم بيفته بازم با خدا رفيقيد و مي گيد: خدا دمت گرم! يا از اون دسته ايد که فقط وقتي کيفتون کوک باشه ميگيد خدايا ممنون! اما واي به روزي که يه کمي اوضاع بالا پايين بشه!! ديگه نه خدا رو يادتون مياد نه خوبي هاشو! احتمالاً به خاطر بي توجهي هاش! باهاش قهر مي کنيد! آخه آدم تا کي هي به خدا بگه اينو مي خوام اونو مي خوام؟! پس چرا خدا نمي ده؟!! پس منم باهاش قهرم! شايدم از اون آدم هاي بي خياليد که فرقي نداره خدا باشه يا نباشه!! شما کارتونو مي کنيد! نمي دونم؟! شايدم از اون دست آدم هايي هستيد که با ژست مثلاً فيلسوفانه! تا خدا رو زير تيغ جراحي نبينيد باور نمي کنيد مي شه يه چيزي باشه ولي با اين پنج تا دونه حس ناقابل نشه درکش کرد!
به نظرم اگر فقط يه کمي به خودمون فکر کنيم مي فهميم از کدوم دسته ايم!
چون انسان ها را از نقطه نظر اعتقاد به خدا، به سه گروه مي توان تقسيم كرد:
1 - معتقدين به وجود خدا:
اين گروه از نظر كميت، اكثريت انسان ها را تشكيل مي دهند و از نظر كيفيت هم از اهميت بيش تري برخوردار هستند، زيرا كه قريب به اتفاق متفكران و دانشمندان در طول تاريخ از معتقدين به خدا بوده اند.
2 - بي خيالان:
مراد افرادي است كه به ظاهر اعتقاد به خدا ندارند و موجود مطلقي را هم به عنوان خدا در نظر نمي گيرند. اين گروه شامل همه افرادي است كه عقيده اي درباره خدا ندارند. بنابراين گرايش و عملي هم مطابق با آن انجام نمي دهند، لذا شامل همه كساني مي شود كه در وجود خدا ترديد دارند، يا به طور تقليدي منكر خدا هستند. هم چنين شامل كساني مي باشند كه وجود يك مبدأ مبهم و نيروي بالاتري را در درون خود به طور ابهام انگيز درمي يابند، ولي از تطبيق عنوان خدا به آن مبدأ مبهم و نيروي بالاتر، امتناع مي ورزند. بسياري از اين افراد از روي تحقيق و هشياري، حالت بي طرفي نسبت به خدا نگرفته اند، چرا كه اگر تعليمات مناسب به آن ها عرضه شود، از انكار و ترديد خود دست خواهند برداشت.
3 - قهركنندگان:
كساني هم هستند كه از خدا قهر كرده اند و قهر خود را به حساب علم و فلسفه مي گذارند و چنين وانمود مي كنند كه بر مبناي علم و فلسفه در وجود او ترديد دارند. اين گروه را به دو دسته مي توان تقسيم كرد:
الف- قهركنندگان شخصي.
اين دسته كساني هستند كه براي خود اهداف و آرمان هايي را در نظر مي گيرند، ولي چون به آن اهداف و آرمان ها نمي رسند، لذا از خدا قهر مي كنند. به طور مثال:
كساني هستند كه پول و مقام و موقعيتي را هدف قرار مي دهند و چون به آن ها نمي رسند، حالت قهر به خود مي گيرند و مي گويند: ما با خدا قهريم!!
در واقع، اينان دچار بيماري چند شخصيتي شده اند.
ب- قهركنندگان مكتبي.
اين دسته اظهار مي كنند كه دلايل خداشناسان بي اساس است، زيرا ما وجود خدا را لمس نمي كنيم، يا شرور و ناگواري هاي فراواني عالم خلقت را فراگرفته است.
البته اين افراد گاهي براي اشكالات خود جنبه علمي و فلسفي قايل مي شوند، ولي يك متفكر هيچ گاه اين دلايل را موجب نفي خدا تلقي نمي كند، زيرا بر فرض بي پايه بودن دلايل خداشناسان و يا مشاهده شرور در عالم، نمي توان خدا را نفي كرد. آيا اين افراد مي توانند ادعا كنند كه:
مجموع جهان هستي را بدون بازيگري مورد مطالعه قرار داده اند و خدا را هيچ جا نيافته اند؟ اگر ملاك شناسايي خدا، مشاهده حسي است، پس چرا انسان انديشه و عقل خود را - كه مبنا و اساس همه فعاليت هاي او مي باشد - مشاهده نمي كند؟ هر انساني مي داند كه داراي "من" است و با وجود اين من، بدن وي بيمار مي شود و ناراحتي هاي بسيار پيدا مي كند. آيا ناگواري هايي كه بر انسان عارض مي شود نشانه آن است كه انسان "من" ندارد، زيرا اگر "من" مي داشت، هرگز دچار ناگواري هاي بسيار نمي شد؟ من انساني حركات و رفتارهاي انسان را در جهت زندگي بهتر تنظيم مي كند و در عين حال به انسان اعلام خطر مي كند كه فلان چيز ممكن است به كالبد مادي يا نيروهاي رواني انساني آسيب وارد كند.
البته فعاليت من به زندگي مادي و معنوي و دنيوي انسان ها محدود است و قابل مقايسه با نقش خداوند در هستي نمي باشد، چرا كه نقش خدا درباره انسان ها نامحدود است و شامل همه امور خارج از توانايي و اختيار انسان در هندسه كلي خلقت نيز مي باشد. باري،
اگر كسي اندك توجهي به "من" خود داشته باشد، هرگز وجود خدا را در عالم نفي نخواهد كرد.
حالا شما از کدوم دسته ايد؟!!
پي نوشت:
علامه جعفري، اعتقاد به خدا
رادفر کارشناس فلسفه اسلامی
افق میانه نام پایگاه اطلاع رسانی تازه تاسیس موسسه آیت الله احمدی است که در شب 21 بهمنماه 1387 خورشیدی بارگذاری و در روز 22 بهمن همان سال به افتتاح رسید. ستون یادداشت سردبیر این وب هم به من واگذار شد که اولین مطلب تحت عنوان «بنشین بر لب جوی و گذر عمر ببین» در صفحه اول بعنوان لینک ثابت به نمایش گذاشته شد:
کلاس اول دبیرستان بودم. کانونی داشتیم. کانون ما در داخل شهر بود. با حیاطی بزرگ که 12-10 اتاق در اطراف حیاط قرار داشت. اتاقی که ما در آن بودیم اتاقی کوچک بود با سقف قدیمی و تخته ای و یک کتابخانه کوچک. اتاقی که دیوارهایش معمولا نم داشت. آن موقع که دانش آموز دبیرستان بودم، کانون خانه دوم ما شده بود. من در این فضا زندگی می کردم.
در همان دوران دانش آموزی با طلبه های آنجا هم ارتباط داشتیم. با مفاهیم حوزه در حدی که بتوانیم در صحبت با دانش آموزان و دانشجویان مدافع باورهای دینی باشیم آشنا می شدیم. بالطبع این فضا برای فعالیت های دیگر ما کمک می کرد. فکر می کنم یک دوره کامل احکام را در دوران دانش آموزی مرور کردم. در همه حوزه ها همان موقع وقتی که به مراکز تحصیلات عالیه شهرهای کشور آمدیم با دوستان که بحث می کردیم از آشنایی عمیقمان با موضوعات مختلف تعجب می کردند. هم زمان در شهر ما جلسات دعا و سینه زنی بیشتر رواج داشت تا جلساتی که به محتوای اصلی بپردازند. الان احساس می کنم که آن ها یک دین احساساتی و هیجانی را ترویج می کردند نه یک دین معقول که جوان احساس کند پاسخ پرسش هایی را از آن می گیرد. در حالی که در کانون ما جهت گیری ها به سمت جریان عقلانیت دینی بود.
امروز هفت سال از آن ماجرا می گذرد. همه بچه های آن روز کانون امروز یا در حوزه اند یا دانشگاه. عده ای هم برای تحصیلات تکمیلی می خوانند. امروز کانون ما دیگر بزرگ شده بود. و تمام اتاق های محقٌر آن روز تبدیل به واحدهای آموزشی- تربیت اسلامی- فرهنگی و... شده اند. جلسات تفسیر، تاریخ اسلام، اندیشه دینی، بحث و مناظره مکتوبات شهید مطهری و... . با جوانانی که وقتی وارد جلسات می شوند سراپاگوش می شوند و دیگر نمی روند. با سخنان و اندیشه های جذاب و پرلطف در حوزه فلسفه دین. مثل رنگین کمان، تلألؤ رنگها در متن آفتاب و باران.
جوان امروز ما به چنین زبان و واژگان و ادبیاتی نیازمند است که دین و گرایش دینی را در درون جان خود، در آینه فطرت پاک و آراسته خویش بنگرد. وقتی دین اصالت داشت فطرت الهی انسانها متمایل به دین است.
قرآن شناس و اسلام شناس و عارف ژاپنی توشیهیکو ایزوتسو، که خدمات پر ارجی در معرفی اسلام و معارف اسلامی داشته است، ویژگی هایی را به عنوان ابعاد روح انسان بر می شمرد. جست و جو گری و حقیقت جویی انسان که علم بدان پاسخ می دهد، نیاز انسان به نیایش که دین متولی پاسخگویی به آن است و در واقع گرایش دینی را در عمق جان آدمی تصویر می کند.
وظیفه پیامبران نیز به تعبیر علی علیه السلام آشکار نمودن گنجینه خرد گمشده انسان هاست. (نهج البلاغه، خطبه1). اعجاز قرآن کریم یکی از جلوه هایش همین زبان عقل و خرد است که خواننده را در دریای اندیشه و شور غرق می کند. پرده در پرده آیات تلألؤ تازه ای بر جان خواننده می تاباند. می بیند آیات هم خرد او را اقتاع می کند و هم بی تابی دلش را طمأنینه می بخشد.
در زمانه ما، کسی ستاره و ماه و خورشید را نمی پرستد. اما آزادی و دمکراسی خارج از چارچوب و و قاعده و قرار دینی محتمل است چنان زمینه ای را پیدا کنند. راه ما مثل راه ابراهیم علیه السلام است. ملایمت و آسانگیری ونیز هدایت تا سرچشمه یقین. گرم و صمیمی.
یکی از واژگان نرم و ملایم و جذاب و صمیمی امروز که جوانان ما می پسندند زبان وب و وب نویسی است. مدت زیادی ست که گرم نوشتن مطلب هستیم. هنوز مطلب چنان که بایست صیقل نخورده است و چنان که می پسندیم گرم نیست.
در این میان تاسوعا و عاشورا را پشت سر گذاشتیم و در آستانه اربعین هستیم و بر آستان جانان گر سر توان نهادن.
افق میانه امروز وارد دنیای نه چندان کوچک وب می شود. در روز تولد انقلاب متولد می شود و تا به امروز افق میانه انگار نشانی از گذار عمر ماست. مقدم باز دید کنندگان- نه صفحه بین ها!- را از همین حالا عزیز می شماریم. در این مجال ما هم جز سپاس سخنی نداریم. از راه افق میانه دوستان ارجمندی خواهیم یافت و همواره از نظر و نقد آنان بهره می بریم.
کار چند ساله روی وب ها این تجربه شگفت انگیز را برای من داشته است که در یک فضای زنده می نویسم. خوانندگانی که هوشمندانه هم به مفاهیم توجه دارند و هم به املای واژه ها و نیز نشانه های نگارش. این فضای زنده برای نویسنده یک فرصت بهشتی و بی نظیر ست. گویی داری نوشته ات را در یک سالنی که به شکل متوسط هزار نفر در آن گرد آمده اند؛ می خوانی و همه هم با توجه و دقت سخنت را ارزیابی می کنند. مجال شنیدن نقد و نظر آنان را در یک فضای منطقی و آرام داری.
سپاس پیشگاه نویسندگان و قلم زنانی که با لطف خود به افق میانه رونق بخشیده اید و بر حرارت زندگی ما افزوده اید. خدا قوت. عزت زیاد.
حضرت آیتالله نوریهمدانی با بیان اینکه در اسلام راه بنبستی وجود ندارد گفتند: اگر مسایل اختلافی فقهی از سوی فقها حل نشود، باید به رأی مقام معظم رهبری عمل شود.
به گزارش مرکز خبر حوزه، معظمله در دیدار متخصصین مرکز ناباروری جهاد دانشگاهی استان قم با بیان اینکه فقه یک رشته تخصصی است اظهار داشتند: بعضی از مسایل بین همه فقها مورد اتفاق است، اما بعضی از این مسایل مورد اتفاق فقها نیست، همچنان که بین اطباء و سایر متخصصین اختلاف نظر وجود دارد.
ایشان افزودند: در جایی که در مسایل فقهی اختلاف نظر وجود دارد، باید همه فقها جمع شوند و در چندین جلسه بنشینند و آن را حل کنند و اگر حل نشود باید به نظر رهبری رجوع کرد زیرا راهی غیر از این وجود ندارد.
این مرجع تقلید در بخش دیگری از سخنان خود به جایگاه جهاد دانشگاهی و ارزش جهاد در اسلام پرداخته و خاطرنشان کردند: اینکه جهاد تنها برای جنگ معنی شود، اشتباه است زیرا جهاد در اسلام دارای معنای وسیعی است و شامل تمام عرصهها اعم از نظام علمی و سازندگی میشود.
حضرت آیتالله نوریهمدانی گفتند: هر قدم و کار یا تلاش برای خدا انجام شود و مقصود از آن هم اعتلای اسلام باشد جهاد است.
ایشان افزودند: امروز جهاد دانشگاهی در کشور در عرصههای مختلفی برای شناساندن اسلام و پیشرفت علوم جلوهگر است.
ساعت 15:30 دقیقه بود که راه افتادیم. راننده ای با سیبیل های خشن حنایی رنگ. برادرش از راننده های آژانس فرودگاه تبریز بود. می گفت ورود ماشین های شخصی را به داخل فرودگاه قدغن کرده اند. با برنامه و منظم. درست یک ساعت بعد از پرواز از تهران. با دو ساعت تأخیر. ترمینال دوم مهرآباد. با پیرمردی که چشمانش پر از لطف بود و یک پالتو و شلوار طوسی بر تن داشت آشنا شدیم. کارت پروازش را گرفتم تا بیخود در صف طویل بن پذیرایی نماند. با خط انگلیسی روی کارت پروازش نوشته شده بود: MOSTAFA با لبخندی که پر از روشنایی در چهره و نگاه و صدای او بود تشکر کرد. پرواز اعلام شد. چهره ی ساسان هم گه گاه با شوخی های بی موقع من سرخ و زرد می شد. سمت چپ من آقا پسری بود با چشمان مشکی و نگاهی نافذ. 20یا 21 ساله. درست هم سن خودم. تیپ او بیشتر به بچه های دانشگاه هنر می خورد. یقه باز. موهای سیاه زغالی. ریش پروفسوری با یک هندسفری در گوشی که آهنگ های وطنی پخش می کرد و هر از گاهی که از روی کنجکاوی نزدیک می شدم صدایش را می شنیدم. چهره اش مثل غنچه ای بود که نسیم بر آن می وزید. نگاهش مثل برف بود که «بادروبه» اش می گوییم و با هیاهو و هیمنه می توفید. گاه که اخم می کرد می شد چهره تمامش را دید. مثل ماه تابان که بر پهنه آسمان می گذشت و از لابهلای ابرها سرک می کشید.
با همان چشمان درشت و کشیده که مدام برق می زد نشان می داد که از رفتارهای من خوشش نمی آید. گفت: «آقای نورانی، من اینجا روی این جای تنگ که بلیطش به نام خودم صادر شده نشسته ام، هیچکس نمی تونهبه من بگه پاشو برو اون ور بنشین یا این طرف بنشین» گفت: «صندلی اگه ارج و قربی داشت که انسان سرش را می ذاشت روی صندلی. همین که ماتحت شون را می ذارن روی صندلی، پیداست اعتباری نداره. اصلا انسان اول باید بشه ما تحت، یعنی تحت امر. دست بر سینه نزد امیر، تا اون وقت، بهش صندلی تعارف کنن. هر وقت هم نخواستن یا نپسندیدن، صندلی را بر می دارن یا از زیرش می کشن.» این سخن مثل نقش ستاره و ماه در گذر جوی عمر در زهن و زندگیم بر جای مانده است و در راه رهایم نمی کرد.
چه خوب بود که فاصله تبریز تا میانه، با شتاب که می رفتیم دو ساعت شد و بیست دقیقه و این دقیقه ها حساب داشت. خورشید را مثل گرگی تیزپای که در پی شکار آهویی باشد می پایید. راننده ی ما با آن سیبیل های زمخت اگر دقیقه ای دیرتر می رسید جایی برای نماز پیدا نمی کرد.
مرا غرض زنماز آن بود که پنهانی
حدیث درد فراق با تو بگذارم
شمس
ساعت 3 نصفه شب بود. اتاق ما در طبقهی دوم خوابگاه نرجس است. میدان خاتون شهر شیراز. زیباو خوش منظره. مناره های مسجد روبروی خوابگاه خود با بهترین زبان میگویند که شیراز با تدبیر درخشانی میتواند مرکز جهانگردی منطقه بشود. پنجره ها یک پارچه شیشهای بود و فضای مسجد و آسمان پر ستاره ی آن کاملاً در چشمانداز ما. برایم همین چشمانداز نشانهای شد برای اندیشیدن که چقدر متفاوت است این منظر با منظر آنانی که در برابر نگاهشان دیوار است. حتی آینهای هم نیست که گاهی خودشان را نگاه کنند.
با امیر و رسا هر شب تا صبح بیدار بودیم. آن شب بحث دربارهی اسلام بود و این که کدام اسلام؟ پیشتر، در جایی شنیده بودم که اسلام ایرانیان با مسلمانان شبه قاره و مسلمانان شرق دور متفاوت است. ایرانیان به ضرب و زور غازیان عرب در شرایطی که از ستم و بی رسمی و بی کفایتی ساسانیان به جان آمده بودند اسلام را پذیرفتند و اسلام شد یک ایدئولوژی با صبغهی نظامی. مسلمانان شبه قاره، اسلام را به عنوان یک فرهنگ از عارفانی مثل هجویری و چشتی و بهاالدین اولیا و ... گرفتند؛ و مسلمانان اندونزی و مالزی، اسلام را به عنوان روش زندگی از تاجران آموخته اند. همهی تاکید بر سر تفسیر اسلام بود. امیر از بچه های شعرقزوین بود. قرار شد فردا به جای کلاس خودمان به جلسهی ارائه آثار و نقد شعر آنها برویم. نماز را که خواندیم، خوابیدیم. یکی از بچه های شعر بخشی از شعر معروف کولریج با نام دریانورد باستانی را خواند:
همه جا آب بود و آب و آب
اما برای نوشیدن دریغ از قطره ای!
نمیدانم چرا شعر مرا به یاد اسلام انداخت؟
تکيه زده بر درخت سيب، در حياط خانه يي در نوفل لوشاتو، در حومه پاريس. زمان؟ تنها سه روز قبل از بازگشت به تهران، پس از 15 سال تبعيد. در ملتهب ترين دوران تاريخ سياسي ايران، در حالي که در کشور ميليون ها نفر با هيجان و اشتياق بازگشت او را به خانه انتظار مي کشند؛در حالي که مطبوعات جهان لحظه به لحظه کشاکش مردم و دولت بختيار را براي مهيا ساختن بازگشت «او» دنبال مي کنند، در حالي که دغدغه ها و چالش هاي فراوان درباره حفظ امنيت بازگشت «او» مطرح است؛در حالي که صحبت از توطئه هاي مختلف براي سوءقصد به او است و در حالي که يک کشور و ده ها دولت ديگر با دلهره به آينده چشم دوخته اند؛او آرام بر درخت سيب تکيه زده است. بر مرکز جهان. مقتدر و آرام و مطمئن. همه آنهايي که براي تفسير تحولات دهه 70 ميلادي ايران، داستان هاي مفصلي از ريشه هاي اقتصادي و سياسي ماجرا روايت مي کنند، آب در هاون مي کوبند. انقلاب ايران از اين مرد آغاز شد، از اين اقتدار و آرامش تکرار ناشدني. همان اطميناني که حتي در داخل هواپيما وقتي از او پرسيده شد چه احساسي در بازگشت به ايران پس از 15 سال داريد؟ با خونسردي پاسخ داد؛ هيچ.
در مراسم سوگند وفاداری باراک حسین اوباما چند نکته شایسته توجه دیده می شد. دیک چنی معمار جنگ روی ویلچر نشسته بود. غریب بود و دیدنی. کسی که نماد قدرت در سازمان حکومت بوش بود . پاول به دلیل نا همخوانی با جنگ طلبی های او به حاشیه رانده شد . برای این که بوش کمتر آسیب ببیند و عدم تسلطش در اندیشه و حتی زبان انگلیسی بروز نکند. دیک چنی بیشتر در پس پرده بود و گاه به ضرورت سخنی می گفت. در باره ایران هم، همو دنبال تغییر نظام و حمله به ایران بود. جان بولتون که این روز ها از محو مساله فلسطین سخن می گوید و باور دارد که غزه را به مصر بدهید و کرانه غربی را به اردن، محبوبترین چهره برای چنی بود...وقتی روی ویلچر می آمد، بهتر از این نمی شد ناتوانی را تصویر کرد.
بوش مات و منگ جلوه می کرد. درست روی نقطه صفر بود. دیگر اگر با شتاب چوب شور بخورد و چوب شور در گلویش گیر کند و بمیرد ، خبر اول نخواهد شد.یک بار در دوران ریاست جمهوری با شتاب چوب شور می خورد؛ توی گلویش گیر کرد و بیهوش شد!
وقتی به تگزاس رسید، عده ای به استقبال بوش رفته بودند. گفت من غروب تگزاس را از همه چیز بیشتر دوست دارم!
این غروب نشانه ای از غروب قدرت او و هم فکرانش هم هست. اوباما در سخنرانی پس از مراسم تحلیف، البته با احترام ، دیگر ناسزایی نمانده بود که نثار بوش نکرده باشد. بی مسئولیتی، وعده های پوچ؛ دگم های مندرس ؛ حاکمیت ترس و طرد، جنگ طلبی این ها نشان هایی بود که در آن احتماع عظیم بر سینه بوش نصب شد.
اگر بخواهیم دوران بوش را در دو جمله خلاصه کنیم. به این نکته توجه داشته باشیم که سازمان ده حکومت او دیک چنی بود. آن دو جمله این هاست:
اول: امریکا یک ابر امپراتوری است، و باید ارزش ها و اراده خود را بر جهان حاکم کند.
دوم: اجرا و انجام امپراتوری آمریکا در جهان یک ماموریت الاهی است.
در این باره بعدا برایتان بیشتر می نویسم. امروز به این نکته اکتفا می کنم که خداوند، که به باور بوش به او ماموریت الاهی داده بود، در روزی که تمام چشم ها در جهان به مراسم اوباما بود، دیک چنی را روی ویلچر نشاند.، تا همه دنیا ببینند که معمار جنگ نمی تواند، روی پای خودش بایستد. به تعبیر مرحوم فخرالدین حجازی:
موز را قدرتی اگر می بود
کمر خویش راست می فرمود!
این همه ادعا و حادثه ای ساده که می شود نماد فرو ریزی یک اندیشه ؛ آن سوی دیگر آمریکا، جرج بوش از غروب آفتاب می گوید. یادتان هست. هفت سال پیش همین بوش با لهجه تگزاسی درست مثل جان وین، در فیلم های وسترن، گفت: " من بن لادن را می خواهم مرده یا زنده!"
بن لادن زنده است. زندگی او نشانه ای است که ابر قدرت آمریکا هفت سال جستجو کرد و او را نیافت.آن که دیگر زنده و مرده اش تفاوتی ندارد بوش است.
مدتي است مسابقه يي تلويزيوني از شبکه سوم سيما پخش مي شود که از لحاظ سبک برگزاري بسيار منحصر به فرد است. در اين مسابقه که «101 نفر» نام دارد، يک نفر به عنوان شرکت کننده اصلي و صد نفر به عنوان شرکت کنندگان فرعي حضور دارند. سوال ها برحسب دشواري شان، هر کدام امتيازي دارند. ابتدا 100 نفر شرکت کننده به صورت مخفي به سوال جواب مي دهند و سپس نوبت به شرکت کننده اصلي مي رسد. او جواب مي دهد و اگر جوابش درست بود، رايانه مشخص مي کند که از جمع صد نفره چند نفر جواب اشتباه داده اند. تعداد جواب هاي اشتباه در امتياز سوال ضرب مي شود و به بانک واريز مي شود. آنها که اشتباه کرده اند هم از دور مسابقه حذف مي شوند. هر چه مسابقه جلوتر مي رود سوال ها سخت تر شده و امتيازشان بالاتر مي رود. شرکت کننده هم بايد سعي کند همه 100 نفر را از مسابقه حذف کند و جايزه ويژه را ببرد. البته او مي تواند در هر کجاي مسابقه که خواست، انصراف دهد و نصف مبلغي که در بانک وجود دارد را دريافت کند و نصف ديگر بين شرکت کنندگان باقيمانده تقسيم مي شود.
زيبايي مسابقه در آن است که شرکت کننده اصلي بايد براي تصاحب جايزه بيشتر دست به ريسک بزند. علاوه بر اين معمولاً 101 نفر شرکت کننده، همگي از قشري خاص و هم صنف و همکار هستند. به همين دليل مي توان ريسک پذيري را در اصناف و مشاغل و قشرهاي مختلف تحليل کرد. نکته جالب اينکه تاکنون هيچ يک از شرکت کنندگان اين برنامه، برنده مسابقه ويژه نشده اند و اکثر آنان وقتي موجودي بانک از 300 هزار تومان بالاتر رفته است، انصراف داده اند. اما در اين ميان تنها سه قشر از شرکت کنندگان بوده اند که با جديت به مسابقه ادامه داده اند و با هيجان درصدد تصاحب جايزه ويژه برآمده اند؛ «سالمندان، آتش نشانان و امدادگران اورژانس». مي توان اين گونه تحليل کرد که آتش نشانان و امدادگران به واسطه شغل شان به هيجان و ريسک عادت کرده اند و طبيعي است که در اين مسابقه نيز به راحتي خود را در اين موقعيت قرار دهند. البته اين اتفاق براي کارکنان نيروي انتظامي نيفتاد و همگي آنان از نيمه مسابقه انصراف دادند. اين ميان سالمندان هم با هيجاني بسيار زياد مسابقه را دنبال کردند شايد شرکت کردن سالمندان در مسابقه، اين معني را داشته باشد که نسل جوان کمتر قدرت ريسک داشته باشند و شايد سالمندان مي خواستند دوباره ثابت کنند که دود از کنده بلند مي شود.
